نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
سال نو، بهار نو با آرزو های نو تبریک. امیدوارم که این سال، سالی پر از خوشی، صمیمیت، محبت، صلح، سرسبزی، آبادی و… باشد و به تک تک دوستان نهایت عزیزم تبریک عرض میکنم. سال ۱۳۸۸ نسبت به دیگر سال ها برایم متفاوت بود. خیلی چیز ها را فهمیدم، خیلی اشتباهات کردم، دید من نسبت به زنده گی عوض شد و…
مهم تر از همه اینکه گناه بزرگی کردم و دل یک نفر را شکستم! دیگر حرفی برایش ندارم ولی فقط این را میخواهم که اگر امکان دارد من را ببخشد.
خوب دوستان بهانه ی خوبی بود که هم سال را تبریکی دادم و هم اینکه از کسی که از من دلخور است طلب پوزش خواستم.
موفق، پیروز و سربلند باشید.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
بعد از یک یا دو هفته فکر کنم میشد که امروز هوای معتدل را آسمان به خود گرفته بود. زمستان امسال متفاوت با دیگر سال ها بود. چندین روز هوا گرم میشد وچندین روز دیگر باز هوا خوب سرد میشد. و یک دفعه هم امسال برف بارید در هرات که زیاد مقاومت نکرد و از بین رفت. در همین چند روز گذشته هوا خیلی سرد شده بود که امکان دوباره باریدن برف میرفت. دماغ های آدم را یخ میزد. حتی نل های آب یخ زده بود که بی آب شده بودیم. از ترس اینکه آب نبود چای نمی نوشیدم :دی. برق های اینجا هم خراب شده بود که صبح میرفت و شب می آمد. ولی اکثر اوقات برق های منطقه ما روز و شب وجود داشت ولی دیگر مناطق تنها شب برق داشتند. کورسی های گرم در این هوای سرد خیلی مزه میداد. به گفته پدرم سردی هوا زور های آخر خود را میزند. که امروز زور های آخری اش خاتمه یافت. و تبدیل به یک هوای بسیار ملایم شد. اینطور هوا ملایم را خیلی دوست دارم. نه سرد و نه هم گرم، معتدل باشد. در این روز های زمستانی دلم برای روز های بهاری خیلی تنگ شده بود. دلم برای روز هائیکه بدون جاکت و جمپر از خانه بیرون میشده ام تنگ شده بود. خنده ام میگیرد به این که باز روزی از روز های بسیار گرم تابستانی فرا خواهد رسید که من را دلتنگ روز های سرد زمستانی کند.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
هوا بسیار سرد شده است. چند روزهوا تابستانی شده بود.امسال عجیب زمستانی است. این سردی هم که در این دو روز شده است از طرف ایران می آید چون در آنجا برف کرده است. خدا نکند که برف ببارد. غم خود را ندارم من هر طور شود میتوانم خود را گرم کنم ولی نگران کسانی هستم که توان خرید لوازم گرمی را ندارند.
در انتظار دیدار مادر مهربان خود هستم. دلم برایش خیلی تنگ شده است. خانه بدون مادر اصلا مزه ی ندارد. امروز بخیر از کابل طبق گفته ی شرکت پامیر ساعت ۱۲ به طرف هرات پرواز میکنند. بی اندازه خوشحال هستم که دوباره میتوانم صورت زیبای مادرم را بوس کنم و در آغوش خود بگیرم. در این روزهای که مادرم از من دور بود خیلی دلم گرفته بود شب ها که به خانه میرفتم زیاد سرحال نبودم.
عمر ها چی قدر زود گذر است. چهل روز از وفات شوهر خاله ام گذشت. و امروز هم برای آن خدا بیامورز چهلم گرفتند.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
هوا ابری است. باران در حال باریدن است. دلم گرفته است. زمین ها در حال تر شدن است. خوشحالی ها از یک طرف و ناراحتی ها از طرفی دیگر می آید. خوشحالی ام از این جهت است که دوباره از نعمت بزرگ خداوندی که باران است مستفید شده ایم. و ناراحتی ام از آن جهت است، کسانی که در خانه های گیلی زیست میکنند در حال بدبخت شدن هستند. از در و دیوال خانه ی شان آب میچکد و بعضی خانه ها هم به اثر همین باران از بین میرود. عجیب دنیایی داریم ما انسان ها. چیز جالب دیگر اینکه دیشب برنامه ستاره افغان را تماشا میکردم همه ی آهنگ هایشان بارانی بود. امید نظامی همراه ستاره های افغان و تماشا چی های که در برنامه حاضر بودند دعا کردند که باران ببارد و همینطور هم شد.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
تنها شده ام. مادرم روز شنبه همین هفته به هندوستان رفت. دلم برایش خیلی تنگ شده است. دلم برای دست پخت خوش مزه اش تنگ شده است. امشب همرایش صحبت کردم و وقتیکه صدایش را شنیدم دلم آرام گرفت. بسیار مادر مهربانی دارم که فکر کنم در دنیا به مانند او کسی نباشد. امیدوار هستم که به سلامتی پس پیش ام برگردد. برادرم جمشید هم امروز به ترکمنستان سفر کرد. او هم یک سفر تفریحی رفت، کار زیاد خسته اش کرده بود. حال دیگر من و پدرم تنها شدیم. از طرف روز بخاطر نان چاشت به خانه خواهرم میرویم. و از طرف شب هم به خانه برادر بزرگم بخاطر نان شب میرویم. بعد من و پدرم میاییم به خانه خود و دو نفری در خانه فعلا تنها زنده گی میکنیم. تا زمانیکه مادر مهربانم و برادر دوست داشتنی ام به خانه برگردند. همین لحظه ای که دارم این داستان را می نویسم، در حدود ۳۰ دقیقه پیش از نزدیک خانه ی مان یک نفر را اختطاف کرده اند. من و پدرم در خانه برادرم بودیم چون صدای تلویزیون بلند بود صدایی نشنیده بودیم. ولی زمانیکه به خانه خود آمدیم کاکایم زنگ زد و گفت که این صدا ها را نشنیدید؟ پدرم گفت نه. کاکایم گفت نیم ساعت پیش صدای کمک و فریاد به گوشمان میرسید که میگفت: کمک کنید، من را میخواهند ببرند. زمانیکه از خانه بیرون شدیم کسی نبود، همسایه ها هم بیرون شده بودند ولی کسی را ندیده بودند. مثل اینکه وقتی اینها بیرون شده بودند اختطاف گران آن شخص را برده بودند. چند روز شده بود که خبری از اختطاف نبود. کمی شهر آرام شده بود. ولی مثل اینکه این وضع حالا حالا ها دوام دارد. خداوند عاقبت مایان را ختم بخیر کند.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
در این روزها دارم در مورد وقت ضایع کردن های خود فکر میکنم. اینکه در مورد هیچ چیز معلومات ندارم حتی در مورد دین خود که ادعا مسلمانی میکنم. مدت های بسیاری را به بیهودگی گذرانده ام. وقتی کسانی را میبینم که از خاطر بی سوادی و بی معلوماتی با چی مشکلاتی روبرو میشوند افسرده میشوم در حالی که خود من هم دارم به راه آنها ادامه میدهم. در طی همین چند روز زیاد فکر کردم در مورد اینکه چرا دارم بیخودی وقت خود را هدر میدهم. تصمیم های متعددی گرفته ام دوست دارم به مطالعه روی بی آورم و به معلومات خود بی افزایم. از این به بعد تصمیم گرفته ام بیشتر متوجه درس های خود باشم و به آینده خود بی اندیشم. اکثر اوقات همینطور تصمیم ها میگیرفتم ولی عملی نمیکردم. این دفعه قاطعانه تصمیم گرفتم که به همین راه روی بی آورم و ادامه بدهم و عملی هم میکنم.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
اینکه چرا ما انسانها قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم ذهن ام رازیاد مشغول کرده است. چرا وقتی که از دست شان میدهیم، آنوقت قدر شان را میدانیم؟ بعضی وقت ها که فکر میکنم میبینم من هیچ وقت نمی توانم زحمت هایی را که پدر و مادرم برای من کشیده اند و میکشند جبران کنم. الان هم شکر خدا که پیش ام هستند قدر شان را به اندازه ی که باید بدانم، نمیدانم. هرچیز خواستم برایم فراهم کردند و نگذاشتند که کم بود هیچ چیزی را احساس کنم. زمانی که خورد سال بوده ام زیاد به حرفشان نمیکردم. همیشه امر میکردم. و هر کاری را که به من میگفتند که برایشان انجام بدهم، نمیدادم. ولی الان که کمی سر عقل آمده ام و میدانم که پدر و مادر چه نعمت بزرگی است که از طرف خداوند بزرگ برای مان عطا گردیده است. نهایت سعی خود را میکنم که کاری را که پدر و مادرم از من میخواهند،انجام بدهم و نمیگذارم که از من دلخور بشوند. ولی نمیدانم چرا بعضی وقت ها از خودم دلخورشان میکنم با اینکه نمیخواهم هیچ وقت از دست من دلخور بشوند. نمیدانم چرا؟ واقعا چرا من اینطور هستم؟ آیا همه انسان ها همینطور هستند؟ دلیل اینکه قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم چی است؟ چرا وقتی که از دست شان میدهیم آنوقت میفهمیم که کی را از دست دادیم؟
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
مدتی بود که از یک نوع مریضی رنج میبورد و بسیار ضعیف شده بود. سن و سال اش هم زیاد بود و امروز که به خانه پشت کامپیوتر خود نشسته بودم، مادر ام آمد خانه و گفت که شوهر خاله ات فوت کرد. برایم یک احساس خیلی بد رخ داد و ناراحت شدم و زود لباس هایم را پوشیدم و به خانه خاله خود رفتم. خداوند روحش را شاد گرداند و بهشت را نصیب اش گردانند. و دوستانی که میخواهند خود را در غم این خانواده شریک بدانند یک دست فاتحه به خاطر آن خدا بیامرز بخوانند. و از خداوند بزرگوار برای خانواده اش صبر جمیل آرزومندم. دوستانی که در ولایت هرات هستند به اطلاع شان رسانده میشود که فاتحه مردانه در روز های سه شنبه و چهار شنبه به تاریخ ۱ و ۲ جدی. مکان چهاراهی زمان جان، مسجد عباس زاده برگذار میشود.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
امسال در حدود ۳۰ هزار افغان به حج رفتند، که هر کدام شان مبلغ ۳ هزار دالر را تنها به دولت تحویل دادند بدون مصارف شخصی که حداقل هر نفر حدود ۲ هزار دالر مصرف دارد که من حداقل را گفتم. شما حساب کنید هر نفر ۳ هزار دالر به دولت میدهد، این عدد را ضرب ۳۰ هزار کنید که حاصل اش ۹۰ میلیون دالر آمریکایی میشود!!! در شرایط امروزی ما جوانانی داریم که پول ندارد ازدواج کند و اشخاص فقیر داریم که خرج نان روزانه خود را ندارند و کسائی هم هستند که خانه برای زنده گی کردن ندارند. به همین خاطر دست به کارهای خلاف میزنند. اگر همین ۹۰ میلیون دالر صرف همین جوان ها بشود، تمام جوان ها به خانه بخت میروند، فقر و بیچاره گی از بین میرود، اقتصاد کشور خوب میشود. ولی متاسفانه کسی نیست که به اینطور مسائل توجه کند. جالب اینجا است که اشخاصی هستند بخاطر خدا به حج نمیروند، بخاطر اینکه نام حاجی بالایشان گذاشته شود میروند. روزی شیخی به خانه ما آمد قصه می کرد گفت: زمان های قدیم که اشخاص توسط موتر به خانه خدا میرفتند، کاروانی در راه بودند که موترشان نمیدانم خراب شده بوده یا اینکه میخواستند تصادف کنند دقیق به یادم نیست، بعد یک شخصی روی به خدا کرد و گفت: خدا جان من هر چه آرزو داشتم برایش رسیده ام فقط یک آرزوی دیگر دارم که من به حج بروم و پس به خانه خود برگردم و در خانه من را بزنند و پاکت دعوت بیاورند و پشت پاکت نوشته باشد الحاج (نام همان شخص). واقعا جالب است بعضی ها بخاطر نام حاجی به حج میروند که برایشان مردم حاجی بگویند. به نظر من همین پول خود را به عوض اینکه به کشورهای چین و عربستان مصرف کنند، خانه یک جوان را آباد کنند ثواب اش خیلی بیشتر است.
آیا حج کردن برای مردم افغانستان در شرایط امروزی که دارد فرض است؟؟؟
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
سلام دوستان عزیز امیدوارم که خوب و سر حال باشید، عید قربان را برای شما و از طریق شما به فامیل محترم تان تبریک میگویم و امیدوارم که در تمام عرصه زنده گی خوش و صحت مند باشید، برایتان روز های نیک آرزو میکنم. و دوستانی که قربانی دارند، رسد گوشت من از یادشان نرود. موفق و پیروز باشید.