آرشیو برای بخش : خاطره هایم

سیزده بدر سال ۱۳۸۹

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

دیروز خیلی روز خوبی برایم بود. روزی بود که همه فامیل ها همراه با خویشاوندان خود به میله میرفتند و خوش مگذراندند. ما هم همراه با فامیل و قوم و خویش خود رفتیم به یک فابریکه ی که همه ساله همان جا در روز سیزده بدر میرویم و همه دور هم هستیم و خوش میگذرانیم. دیروز نمیدانم از شوق میله یا اینکه از شوق موتر سواری بود ساعت ۵:۲۴ صبح از خواب بیدار شدم. هر کار میکردم خواب ام نمیبرد. بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، رفتم به حمام، ریش و سبیل خود را زدم و یک دوش هم گرفتم بیرون شدم. هوای دیروز هر دقیقه و ثانیه تغییر میکرد، یک مرتبه برای چند دقیقه ابری میشد که انگار باران میخواهد ببارد و یک مرتبه باز آفتابی میشد. خلاصه ساعت ۸ بود که برادرم جمشید از خانه خسر خود آمد و باهم رفتیم به موتر شویی که موتر را یک شستنی بکنیم، به هر موتر شویی میرفتیم حداقل دو تا موتر به صف ایستاد بود، بعد به ته راه پل پشتون یک موتر شویی بود که فارق بود همانجا رفتیم و موتر را دادیم که بشورند و بعد از نیم ساعت که شستن موتر خلاص شد رفتیم خانه و وسایل میله را که مادرم آماده ساخت داخل موتر کردیم همراه با دیگ غذا چاشت که برنج قرمه سبزی بود. حرکت کردیم و رفتیم به سوی فابریکه ای که قرار بود همه همانجا برویم. خلاصه همه فامیل های مان به نوبت میامدن و به یک گوشه ای می نشستند. همانطور که گفتم هوا یک مرتبه سرد میشد و ابری و باز یک مرتبه آفتابی و گرم، خلاصه تا چاشت هوا همینطور خراب بود. بعد دیگه چاشت آمد و وقت غذا خوردن شد و همه دیگ های خود را جا و شروع به خوردن کردند. بعد از غذا خوردن بعضی ها استراحت کردند و بعضی ها هم قدم میزدند و از سر سبزی ها لذت میبردند. بعد از اینکه برادرم استراحت کرد و از خواب بیدار شد برایش گفتم بیا که برویم تا برایم موترسواری را یاد بدهی. بعد از چند دقیقه ی باهم از فابریکه بیرون شدیم و همراه با دو نفر دیگه به یک محیط فارغ و همواری رفتیم و من پشت ایشترنگ ( دست فرمان ) نشستم و برادرم هم به پهلوی من، اول موتر را خاموش کردم تا اینکه خودم روشن اش کنم و مراحل به راه انداختن اش را خوب بفهمم، بعد از موتر سواری که کمی تمرین کردم آمدیم و بچه ها توپ والی بال برداشتن و باهم والی بال بازی میکردند. من هم چون همان لحظه خون دماغ شدم و مصروف دماغ خود بودم نتوانستم که همراه شان بازی کنم. خلاصه بعد از بازی همه آمدیم پیش فامیل ها بعد من کلید موتر را از برادرم گرفتم و خواستم که خودم به تنهایی همراه با پچه خاله خود احمد موتر سواری کنم.

در آن روز همراه با بچه ها چند دانه عکسی هم گرفتیم.  یک چیز بسیار مهم اینکه زیاد سر سبزی شده است که خیلی شهر  زیبا شده است، نتیجه این باران هایی که از آسمان به زمین میآمد حالا دیده میشود. خلاصه اینکه روز سیزده بدر بسیار خوش گذشت.

حال ام دیروز گرفته شد

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

دیروز پشت کامپیوتر نشسته بودم و اکانت فیس بوک خود را چک میکردم که ناگهان برق ها برفت، چند مرتبه همینطور برق ها برفت و بیامد و کامپیوتر من هم خاموش و روشن میشد. دیدم اوضاع برق ها خراب است، ساکت را از برق کشیدم. هوا دیروز هم بارانی بود شاید به همان دلیل برق ها خراب شده بود. بعد که دیدم برق ها برفت من هم از خانه بیرون شدم و به دکان بچه خاله خود رفتم. ساعت ۶ شام بود به خانه برگشتم و برق ها هم بی آمده بود. رفتم طرف کامپیوتر خود و روشن کردم. یک لحظه دیدم که کامپیوترم یک پیام خطا آبی میدهد و اتومات ری استارت میشود. چند دفعه پی در پی روشن کردم و باز هم همانطور پیام خطا میداد و کامل بالا نمی آمد. یک لحظه دست و پایم سست شد. که دوباره هرچی فایل این ها داشتم از بین برفت.  عصابم خیلی خراب شد. باطری بایاس کامپیوتر را کشیدم گفتم شاید درست شود ولی نشد. به مسعود نواسه خاله خود زنگ زدم. او به کار های سخت افزاری آشنایی دارد. بهم گفت اول رم و هارد دیسک کامپیوتر خود را بکش و بعد برق مادربرد را چند دفعه بزن و بکش تا برق کاملا دیگه به مادربرد نباشد. گفت اگر درست نشد، ویندوز کامپیوتر ات خراب شده است. باید یا عوض کنی و یا هم دوباره ویندوز را تعمیرکنی. ازاش پرسان کردم فایل های من که خراب نمیشود؟ گفت نه. این حرف را که زد کمی آرام شدم و امیدوار شدم. کاری را که او گفت انجام دادم ولی بازهم درست نشد. برادرم از دفتر خود آمد. صدایش کردم که بیا ببین کامپیوتر من همینطور شده است. بعد از طریق برنامه داس وارد شد و یک عملیه را انجام داد. بعد گفت درست شد. وقتی این حرف را زد،‌ بی اندازه خوشحال شدم ، بال نداشتم که پرواز کنم.

یک کم چهل عددی میباشد که استفاده از آن باعث بدنامی مان خواهد شد

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

یک کم چهل مساوی به عدد سی و نه میشود. از این عدد کسی در هرات استفاده نمیکند. دقیق نمیدانم به چی نام یاد میشود. ولی این را میدانم که به یک نام بد مسمی شده است. امروز بعد از ظهر از خانه همراه دوستان خود بیرون شده بودم. موبایلم خراب شده بود. رفتم به دوکان پرزه فروشی موبایل یکی از دوستان که موبایلم را ترمیم کند. ایستاده بودیم که یک مشتری داخل دوکان شد. موبایل اش خراب شده بود. نمیدانم چی مشکل داشت. به دوکاندار گفت این موبایلم مشکل یک کم چهل دارد دقیق حرف اش را نفهمیدم. ولی من را به این حرف اش خنده گرفت به من گفت چی شده است بچه خاله؟ برایش گفتم هیچی. واقعا ما مردم به چیزهای بی مفهومی پای بند هستیم که باعث عقب مانده گی مان شده است. بخاطریکه عدد سی و نه به یک نام بدی در بین مردم مسمی شده است. شاید در دیگر شهرها و کشور ها هم همچون نمبر هایی باشد که مردم از آن عدد به دیده ی بدی مینگرند. یک چیز جالب دیگر اینکه در یکی از مناطق شهر هرات دوکان های ساخته شده است و شماره بندی کرده اند. که در آن شماره سی و نه نوشته نشده بلکی به جای آن شماره چهل نوشته شده است. واقعا چیقدر ما خرافاتی هستیم. برای بزرگ نمودن روی عکس کلیک کنید.

باز میگوییم چرا ما اینقدر عقب مانده هستیم؟ خوب دلیل اش خیلی موارد دیگر میباشد که این یک نوع از آن موارد است. که بی معنی و بی مفهوم است.

آخر میهمانی را از…

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

دیشب جای شما دوستان خالی به خانه همایون جان میهمان بودیم، ایشان یکی از مستأجرهای خانه حاجی کاکا سلام هستند. چند وقت پیش حاجی کاکا سلام تمام بچه های محل را به میهمانی خبر کرده بودند، در همان میهمانی گپ از این بود که میهمانی بعدی را کی بدهد؟ همه میگفتند همایون جان باید بدهند، خلاصه بعد چند هفته در روزهای عید قربان همه بچه ها جمع شدیم برای عیدی به خانه اش رفتیم، بعد یکی از دوستان گپ میهمانی را بالا آورد و ما هم گفتیم این هفته بخیر میهمان همایون جان هستیم، دیگه بیچاره قبول کرد گفت همین شب جمعه که دیشب بود میهمان من هستید. به حاجی کاکا سلام گفتیم میهمانی را قبول کرد باور نمی کردند، برایمان گفتند که هر وقت به سر قوری برنج خانه اش نشستید آن وقت باور میکنم. خلاصه دیروز که پنج شنبه بود تا عصر هی میگفتیم حالا امشب میهمانی است یا نه؟ من گفتم البد به خانه خسور خود رفته است؟ از حاجی صاحب پرسان کرده ام که همایون کجا است؟ گفتند والله من که از صبح موتر اش و خوداش را ندیده ام؟ گفتیم البد فرار کرده است. ساعت ۶ شام شد که دیدیم موتر اش در خانه پارک کرده است. آن وقت دل جم شدیم. بعد ساعت ۷ شب من به همراه دو نواسه مامایم، نواسه خاله ام و دو دوست ام به خانه اش رفتیم. چای آوردند، نوشیدیم. بعد دیگه نان را آوردند و هر سه نفر یک مجمه نشستیم، خورشت هایشان متشکیل از: برنج، سبزی، قیمه، له ونگ، گوشت، نوشابه و آب معدنی بود. نان را جای شما دوستان خالی خوردیم، بعد موسیقی را روشن کردند و هر کدام به نوبه خود رقص کردند. بعدا دیگه میوه ها را آوردند خوردیم. و بعد همه برخواستیم و تشکری کردیم از همایون جان و به خانه های خود رفتیم.

عاقبت شماره موبایل دادن به…

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

امروز بعد از ظهر ساعت ۴:۳۰ از خانه بیرون شدم. رفتم پیش نواسه خاله و نواسه مامای خود، که دیدم نواسه مامایم سر خود را ماشین کرده بود. حیران ماندم که یک دفعه ای این را چیکار شد که اینکار را کرد. از خودش پرسان کردم گفت: امروز بعد از اینکه از مکتب بیرون شدم همراه نواسه خاله ام رفته بودند که ساندویچ بخورند بعد یک دفعه ای چشمش به یک دختر می افتد که هم مقبول است و هم زیاد این ها را نگاه میکند بعد به نواسه خاله ام گفت که برویم به دنبال اش، هرچی برایش گفت که نمیخواهد گوش نکرد، گفت برویم، همانطور دنبالش رفتند بعد شماره اش را داخل یک کاغذ نوشته کرده بود و رفت که به دختره بدهد، ولی دختره شماره اش را نگرفت، بعد یک دفعه ای دید که یک موتور سکلیت ایستاد شد، وی پولیس بود. بعد دست اش را گرفت و گفت چی گفتی برای این دختر؟ گفت هیچی من از همینجا گذر میکردم چیزی نگفتم ، بعد پولیس از دختر پرسان کرد که این چیزی گفت برایت؟ دختر گفت نه فقط یک کاغذ میخواست برایم بدهد من هم نگرفتم. بعد پولیس موبایل نواسه مامایم را گرفت گفت حرکت کن که برویم به حوزه پولیس. نواسه مامایم به عذر و زاری به پیش این نفر پولیس افتاده بود بعد مثل اینکه پولیس برایش گفته بود موبایل ات را نمیدهم و تورا نمیبرم به حوزه. این هم گفت نخیر، برویم به حوزه، خلاصه رفتند به حوزه بعد این را به یک جای تاریک که دو نفر دیگه هم بودند بردند. بعد به یک سلمانی بردند و سراش را ماشین کردند. بعد نواسه خاله ام به پدروی زنگ زد و آمدند آن را خلاص کردند. خیلی دلم برایش سوخت، دیگر اون باشد تا از این غلط ها نکند.

مجلس نخ و سوزن…

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

امروز ساعت ۲ بعد از ظهر به مجلس نخ و سوزن دوست خود احمد جان صفارزاده، همراه پدر و برادر خود خبر بودم، بعد از اینکه نان چاشت را خوردم، رفتم یک دوش گرفتم و بعد لباس های خود را به تن کردم، بعد پسر خاله ام آمد با موتر در خانه ما و همرایشان حرکت کردیم اول رفتیم در خانه داماد بعد که همه خویش آوند های داماد آمدند رفتیم به جائیکه مجلس برگذار میشد، بعد ما رفتیم به یک گوشه و کنار نشستیم، روی سفره میوه و شیرینی بود، بعد بسم الله کردیم از شیرینی ها شروع کردیم، ما به این فکر بودیم که مجلس به صرف شیرینی است، گوشت کبابی این ها نیست، خود را همراه شیرینی ها و میوه ها سیر کردیم، بعد برای هر نفر یک گیلاس شیر آوردن، آنها را هم نوشیدیم، بعد دیگه دیدیم آمدن روی سفره ها را جمع کردن ولی خود سفره ها را جمع نکردن، گفتیم شاید حالا بیایند و سفره ها را هم جمع کنند که دیدیم قاب های گوشت را بیاوردند، همه مارا حیجان زده کردند، اگر ما خبر میداشتیم که گوشت هم میاورند خود را از شیرینی و میوه سیر نمیکردیم، خلاصه یک چند لقمه ی هم از گوشت ها خوردیم و نفر یک آب معدنی خورد هم بیاوردند و بعد شروع کردم به خلال کردن دندان های خود بخاطریکه گوشت ها به لایه دندان هایم رفته بود، بعد چند دقیقه نشسته بودیم که دیدیم مینو ها را آوردن و به هر نفر یک دانه مینو دادند، و بعد آخوند صاحب ختم مجلس را خواند و چند دعای هم کرد و مجلس خلاص شد و بعد مردم بیرون شدند، ما صبر کردیم که همه بیرون شوند و بعد خونچه ها را به داخل موتر ها ببریم، چشم من به یک ساک افتاد همان را گرفتم و پائین آمدم، بعد به داخل موتر بچه خاله خود نشستم و حرکت کردیم آمدیم طرف کار و بار خود.

مهمانی بود گذشت

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

دیشب که شب جمعه بود مهمان پسر خاله خود بودم، ساعت ۷ شب بود که رفتم، تقریبا به تعداد ۳۰ نفر مهمان داشت، بعد چای خوردیم و بزرگ ها شروع کردن به پر بازی من هم تماشا میکردم، تا اینکه ساعت ۹ شب شد که دیگ را میخواستند جا کنند، بعد برخواستم و دست کمک شدم ، بعد از آخر که همه نشستند به سر سفره نان خوری ، من و دو نواسه خاله ام همراه هم نشستیم به یک قوری نان خوری، بسم الله کردیم و شروع کردیم به خوردن، حریف بازی بود هیچ کدام از ما سه نفر از یکدیگر کم نمی آوردیم، در حال خوردن بودیم که یکی از نواسه های خاله ام که احمد نام داشت گفت کجا است نوشابه، برایش گفتم بگذار که اول نان بخوریم وقتیکه سیر شدیم باز نوشابه هم می آوریم و می نوشیم، خرابی اینجا است که اگر من خیلی گرسنه باشم و یک گیلاس نوشابه بنوشم دیگه نان خورده نمیتوانم، بخاطر همین است که از اخر نوشابه مینوشم، خلاصه بگم یک قاب را بخوردیم سیر نشدیم، سر ریز آوردن و نصف قاب سرریز را خالی کردیم به داخل قاب خود، من که چند لقمه دیگری هم بخوردم دیگه نتوانستم که بخورم، بعد یک گیلاس نوشابه نوشیدم، یک لحظه متوجه لقمه زدن های نواسه خاله خود امید شدم، ماشا الله لقمه میزد به اندازه سه قاشوق که من میخوردم، تا به آخر هرچی گوشت و برنج بود بخورد، آخر احمد گفت هرچی میخواهم کم نیارم نمیشود، جای یک کامره عکس برداری خالی بود که از لقمه های امید عکس میگرفتم و به این مکان میگذاشتم تا شما ها هم می دیدید، خلاصه نان را خوردیم و بعد سفره را جمع کردن، بعد من و احمد برای چند دقیقه رفتیم بیرون از خانه و بعد برگشتیم، بعدا میوه آوردن، من سه دانه مالته به همراه دو قاش انار برداشتم و خوردم، بعد از خوردن میوه ها، همانطور نشسته بودیم تا ساعت ۱۲ شب بود فکر کنم بعد من را خواب گرفت، همراه پسر پسر خاله خود رفتم پائین که بخوابیم، بعد دیگه صبح شد و من هم برگشتم به خانه.

در یک لحظه سه سال زحمت به باد فنا رفت

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

در یک لحظه زحمت سه ساله من به خاک یکسان شد، تمام فایل های هارد دیسک من خراب شد، هیچ راهی پیدا نمیشود که پس بر گردانم،

کامپیوتر من مشکل تخنیکی پیدا کرده بود نمیفهمیدم که مشکل از چی است، کامپیوتر را پیش رامین جان صمدی بردم بعد از چند روز که وقت کرد چک کرد، گفت هر کار میکنم ویندوز عوض نمیشود، برایم گفت سکتور های اول هارد تو خراب شده، باید فایل های خود را به داخل هارد دیسک دیگری انتقال بدی تا این هارد تورا پارتیشن کنم، من پیش خود گفتم مشکل جدی نیست بعد برایش گفتم رامین جان زحمتش را خودت بکش، تا اینکه دیروز رفتم به دفترش، دیدم همراه هارد من دست و پنجه نرم میکند، برایم گفت هارد را به چند سیستم وصل کردم ولی یک لحظه میشناسد و پس ارتباط اش قطع میشود، همان جا بودم پیش رامین جان ، چند بار هارد را وصل کرد درایو ها را میشناخت، ولی یک و دو درایو فایل هایش را نشان نمیداد، درایو دیگری که نشان میداد فایل هایش را، باز نمیتوانستیم که فایل ها را کپی کنیم، به من گفت احسان جان دیگه هیچ راهی ندارد، باید خدا حافظی کنی با این فایل های خود، یک لحظه برایم خیلی احساس بد رخ داد نمیتوانستم باور کنم که باید از هاردی که سه سال زحمت کشیدم هرچی فایل شخصی و فایل های دیگرم در آن بود باید خدا حافظی کنم، واقعا سخت است به یک لحظه زحمت سه ساله آدم از بین برود، نمیدانم چیکار باید بکنم ولی مجبورم دوباره از اول شروع کنم.