<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>نوشته هاي احسان سلطانزاده</title>
	<atom:link href="http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ehsan.sultanzada.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 05 Apr 2010 18:07:15 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>سیزده بدر سال ۱۳۸۹</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=254</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=254#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 13:36:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره هایم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=254</guid>
		<description><![CDATA[دیروز خیلی روز خوبی برایم بود. روزی بود که همه فامیل ها همراه با خویشاوندان خود به میله میرفتند و خوش مگذراندند. ما هم همراه با فامیل و قوم و خویش خود رفتیم به یک فابریکه ی که همه ساله همان جا در روز سیزده بدر میرویم و همه دور هم هستیم و خوش میگذرانیم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز خیلی روز خوبی برایم بود. روزی بود که همه فامیل ها همراه با خویشاوندان خود به میله میرفتند و خوش مگذراندند. ما هم همراه با فامیل و قوم و خویش خود رفتیم به یک فابریکه ی که همه ساله همان جا در روز سیزده بدر میرویم و همه دور هم هستیم و خوش میگذرانیم. دیروز نمیدانم از شوق میله یا اینکه از شوق موتر سواری بود ساعت ۵:۲۴ صبح از خواب بیدار شدم. هر کار میکردم خواب ام نمیبرد. بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، رفتم به حمام، ریش و سبیل خود را زدم و یک دوش هم گرفتم بیرون شدم. هوای دیروز هر دقیقه و ثانیه تغییر میکرد، یک مرتبه برای چند دقیقه ابری میشد که انگار باران میخواهد ببارد و یک مرتبه باز آفتابی میشد. خلاصه ساعت ۸ بود که برادرم <a href="http://www.jamshid.com" target="_blank">جمشید</a> از خانه خسر خود آمد و باهم رفتیم به موتر شویی که موتر را یک شستنی بکنیم، به هر موتر شویی میرفتیم حداقل دو تا موتر به صف ایستاد بود، بعد به ته راه پل پشتون یک موتر شویی بود که فارق بود همانجا رفتیم و موتر را دادیم که بشورند و بعد از نیم ساعت که شستن موتر خلاص شد رفتیم خانه و وسایل میله را که مادرم آماده ساخت داخل موتر کردیم همراه با دیگ غذا چاشت که برنج قرمه سبزی بود. حرکت کردیم و رفتیم به سوی فابریکه ای که قرار بود همه همانجا برویم. خلاصه همه فامیل های مان به نوبت میامدن و به یک گوشه ای می نشستند. همانطور که گفتم هوا یک مرتبه سرد میشد و ابری و باز یک مرتبه آفتابی و گرم، خلاصه تا چاشت هوا همینطور خراب بود. بعد دیگه چاشت آمد و وقت غذا خوردن شد و همه دیگ های خود را جا و شروع به خوردن کردند. بعد از غذا خوردن بعضی ها استراحت کردند و بعضی ها هم قدم میزدند و از سر سبزی ها لذت میبردند. بعد از اینکه برادرم استراحت کرد و از خواب بیدار شد برایش گفتم بیا که برویم تا برایم موترسواری را یاد بدهی. بعد از چند دقیقه ی باهم از فابریکه بیرون شدیم و همراه با دو نفر دیگه به یک محیط فارغ و همواری رفتیم و من پشت ایشترنگ ( دست فرمان ) نشستم و برادرم هم به پهلوی من، اول موتر را خاموش کردم تا اینکه خودم روشن اش کنم و مراحل به راه انداختن اش را خوب بفهمم، بعد از موتر سواری که کمی تمرین کردم آمدیم و بچه ها توپ والی بال برداشتن و باهم والی بال بازی میکردند. من هم چون همان لحظه خون دماغ شدم و مصروف دماغ خود بودم نتوانستم که همراه شان بازی کنم. خلاصه بعد از بازی همه آمدیم پیش فامیل ها بعد من کلید موتر را از برادرم گرفتم و خواستم که خودم به تنهایی همراه با پچه خاله خود<a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100000476285569" target="_blank"> احمد</a> موتر سواری کنم.</p>
<p>در آن روز همراه با بچه ها چند دانه <a href="http://www.flickr.com/photos/afghandown/" target="_blank">عکسی</a> هم گرفتیم.  یک چیز بسیار مهم اینکه زیاد سر سبزی شده است که خیلی شهر  زیبا شده است، نتیجه این باران هایی که از آسمان به زمین میآمد حالا دیده میشود. خلاصه اینکه روز سیزده بدر بسیار خوش گذشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=254</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو، بهار نو، مبارک باد</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=250</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=250#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 19 Mar 2010 15:48:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[سال نو، بهار نو با آرزو های نو تبریک. امیدوارم که این سال، سالی پر از خوشی، صمیمیت، محبت، صلح، سرسبزی، آبادی و&#8230; باشد و به تک تک دوستان نهایت عزیزم تبریک عرض میکنم. سال ۱۳۸۸ نسبت به دیگر سال ها برایم متفاوت بود. خیلی چیز ها را فهمیدم، خیلی اشتباهات کردم، دید من نسبت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال نو، بهار نو با آرزو های نو تبریک. امیدوارم که این سال، سالی پر از خوشی، صمیمیت، محبت، صلح، سرسبزی، آبادی و&#8230; باشد و به تک تک دوستان نهایت عزیزم تبریک عرض میکنم. سال ۱۳۸۸ نسبت به دیگر سال ها برایم متفاوت بود. خیلی چیز ها را فهمیدم، خیلی اشتباهات کردم، دید من نسبت به زنده گی عوض شد و&#8230;</p>
<p>مهم تر از همه اینکه گناه بزرگی کردم و دل یک نفر را شکستم! دیگر حرفی برایش ندارم ولی فقط این را میخواهم که اگر امکان دارد من را ببخشد.</p>
<p>خوب دوستان بهانه ی خوبی بود که هم سال را تبریکی دادم و هم اینکه از کسی که از من دلخور است طلب پوزش خواستم.</p>
<p>موفق، پیروز و سربلند باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=250</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حال ام دیروز گرفته شد</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=239</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=239#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 08:35:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره هایم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=239</guid>
		<description><![CDATA[دیروز پشت کامپیوتر نشسته بودم و اکانت فیس بوک خود را چک میکردم که ناگهان برق ها برفت، چند مرتبه همینطور برق ها برفت و بیامد و کامپیوتر من هم خاموش و روشن میشد. دیدم اوضاع برق ها خراب است، ساکت را از برق کشیدم. هوا دیروز هم بارانی بود شاید به همان دلیل برق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز پشت کامپیوتر نشسته بودم و اکانت <a href="http://www.facebook.com/e.sultanzada">فیس بوک</a> خود را چک میکردم که ناگهان برق ها برفت، چند مرتبه همینطور برق ها برفت و بیامد و کامپیوتر من هم خاموش و روشن میشد. دیدم اوضاع برق ها خراب است، ساکت را از برق کشیدم. هوا دیروز هم بارانی بود شاید به همان دلیل برق ها خراب شده بود. بعد که دیدم برق ها برفت من هم از خانه بیرون شدم و به دکان بچه خاله خود رفتم. ساعت ۶ شام بود به خانه برگشتم و برق ها هم بی آمده بود. رفتم طرف کامپیوتر خود و روشن کردم. یک لحظه دیدم که کامپیوترم یک پیام خطا آبی میدهد و اتومات ری استارت میشود. چند دفعه پی در پی روشن کردم و باز هم همانطور پیام خطا میداد و کامل بالا نمی آمد. یک لحظه دست و پایم سست شد. که دوباره هرچی فایل این ها داشتم از بین برفت.  عصابم خیلی خراب شد. باطری بایاس کامپیوتر را کشیدم گفتم شاید درست شود ولی نشد. به <a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100000222945557">مسعود</a> نواسه خاله خود زنگ زدم. او به کار های سخت افزاری آشنایی دارد. بهم گفت اول رم و هارد دیسک کامپیوتر خود را بکش و بعد برق مادربرد را چند دفعه بزن و بکش تا برق کاملا دیگه به مادربرد نباشد. گفت اگر درست نشد، ویندوز کامپیوتر ات خراب شده است. باید یا عوض کنی و یا هم دوباره ویندوز را تعمیرکنی. ازاش پرسان کردم فایل های من که خراب نمیشود؟ گفت نه. این حرف را که زد کمی آرام شدم و امیدوار شدم. کاری را که او گفت انجام دادم ولی بازهم درست نشد. <a href="http://www.facebook.com/jamshid.sultanzada">برادرم</a> از دفتر خود آمد. صدایش کردم که بیا ببین کامپیوتر من همینطور شده است. بعد از طریق برنامه داس وارد شد و یک عملیه را انجام داد. بعد گفت درست شد. وقتی این حرف را زد،‌ بی اندازه خوشحال شدم ، بال نداشتم که پرواز کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=239</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه هوای خوبی امروز شده است</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=215</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=215#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Feb 2010 14:31:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=215</guid>
		<description><![CDATA[بعد از یک یا دو هفته فکر کنم میشد که امروز هوای معتدل را آسمان به خود گرفته بود. زمستان امسال متفاوت با دیگر سال ها بود. چندین روز هوا گرم میشد وچندین روز دیگر باز هوا خوب سرد میشد. و یک دفعه هم امسال برف بارید در هرات که زیاد مقاومت نکرد و از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از یک یا دو هفته فکر کنم میشد که امروز هوای معتدل را آسمان به خود گرفته بود. زمستان امسال متفاوت با دیگر سال ها بود. چندین روز هوا گرم میشد وچندین روز دیگر باز هوا خوب سرد میشد. و یک دفعه هم امسال برف بارید در هرات که زیاد مقاومت نکرد و از بین رفت. در همین چند روز گذشته هوا خیلی سرد شده بود که امکان دوباره باریدن برف میرفت. دماغ های آدم را یخ میزد. حتی نل های آب یخ زده بود که بی آب شده بودیم. از ترس اینکه آب نبود چای نمی نوشیدم :دی. برق های اینجا هم خراب شده بود که صبح میرفت و شب می آمد. ولی اکثر اوقات برق های منطقه ما روز و شب وجود داشت ولی دیگر مناطق تنها شب برق داشتند. کورسی های گرم در این هوای سرد خیلی مزه میداد. به گفته پدرم سردی هوا زور های آخر خود را میزند. که امروز زور های آخری اش خاتمه یافت. و تبدیل به یک هوای بسیار ملایم شد. اینطور هوا ملایم را خیلی دوست دارم. نه سرد و نه هم گرم، معتدل باشد. در این روز های زمستانی دلم برای روز های بهاری خیلی تنگ شده بود. دلم برای روز هائیکه بدون جاکت و جمپر از خانه بیرون میشده ام تنگ شده بود. خنده ام میگیرد به این که باز روزی از روز های بسیار گرم تابستانی فرا خواهد رسید که من را دلتنگ روز های سرد زمستانی کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=215</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در انتظار دیدار اش هستم</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=198</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=198#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 15:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[هوا بسیار سرد شده است. چند روزهوا تابستانی شده بود.امسال عجیب زمستانی است. این سردی هم که در این دو روز شده است از طرف ایران می آید چون در آنجا برف کرده است. خدا نکند که برف ببارد. غم خود را ندارم من هر طور شود میتوانم خود را گرم کنم ولی نگران کسانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوا بسیار سرد شده است. چند روزهوا تابستانی شده بود.امسال عجیب زمستانی است. این سردی هم که در این دو روز شده است از طرف ایران می آید چون در آنجا برف کرده است. خدا نکند که برف ببارد. غم خود را ندارم من هر طور شود میتوانم خود را گرم کنم ولی نگران کسانی هستم که توان خرید لوازم گرمی را ندارند.</p>
<p>در انتظار دیدار مادر مهربان خود هستم. دلم برایش خیلی تنگ شده است. خانه بدون مادر اصلا مزه ی ندارد. امروز بخیر از کابل طبق گفته ی شرکت پامیر ساعت ۱۲ به طرف هرات پرواز میکنند. بی اندازه خوشحال هستم که دوباره میتوانم صورت زیبای مادرم را بوس کنم و در آغوش خود بگیرم. در این روزهای که مادرم از من دور بود خیلی دلم گرفته بود شب ها که به خانه میرفتم زیاد سرحال نبودم.</p>
<p>عمر ها چی قدر زود گذر است. چهل روز از وفات شوهر خاله ام گذشت. و امروز هم برای آن خدا بیامورز چهلم گرفتند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=198</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باران میبارد</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=193</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=193#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 09:18:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=193</guid>
		<description><![CDATA[هوا ابری است.  باران در حال باریدن است. دلم گرفته است. زمین ها در حال تر شدن است. خوشحالی ها از یک طرف و ناراحتی ها از طرفی دیگر می آید. خوشحالی ام از این جهت است که دوباره از نعمت بزرگ خداوندی که باران است مستفید شده ایم. و ناراحتی ام از آن جهت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوا ابری است.  باران در حال باریدن است. دلم گرفته است. زمین ها در حال تر شدن است. خوشحالی ها از یک طرف و ناراحتی ها از طرفی دیگر می آید. خوشحالی ام از این جهت است که دوباره از نعمت بزرگ خداوندی که باران است مستفید شده ایم. و ناراحتی ام از آن جهت است، کسانی که در خانه های گیلی زیست میکنند در حال بدبخت شدن هستند. از در و دیوال خانه ی شان آب میچکد و بعضی خانه ها هم به اثر همین باران از بین میرود. عجیب دنیایی داریم ما انسان ها. چیز جالب دیگر اینکه دیشب برنامه ستاره افغان را تماشا میکردم همه ی آهنگ هایشان بارانی بود.  امید نظامی همراه ستاره های افغان و تماشا چی های که در برنامه حاضر بودند دعا کردند که باران ببارد و همینطور هم شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=193</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک کم چهل عددی میباشد که استفاده از آن باعث بدنامی مان خواهد شد</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=165</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=165#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jan 2010 14:49:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطره هایم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=165</guid>
		<description><![CDATA[یک کم چهل مساوی به عدد سی و نه میشود. از این عدد کسی در هرات استفاده نمیکند. دقیق نمیدانم به چی نام یاد میشود. ولی این را میدانم که به یک نام بد مسمی شده است. امروز بعد از ظهر از خانه همراه دوستان خود بیرون شده بودم. موبایلم خراب شده بود. رفتم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک کم چهل مساوی به عدد سی و نه میشود. از این عدد کسی در هرات استفاده نمیکند. دقیق نمیدانم به چی نام یاد میشود. ولی این را میدانم که به یک نام بد مسمی شده است. امروز بعد از ظهر از خانه همراه دوستان خود بیرون شده بودم. موبایلم خراب شده بود. رفتم به دوکان پرزه فروشی موبایل یکی از دوستان که موبایلم را ترمیم کند. ایستاده بودیم که یک مشتری داخل دوکان شد. موبایل اش خراب شده بود. نمیدانم چی مشکل داشت. به دوکاندار گفت این موبایلم مشکل یک کم چهل دارد دقیق حرف اش را نفهمیدم. ولی من را به این حرف اش خنده گرفت به من گفت چی شده است بچه خاله؟ برایش گفتم هیچی. واقعا ما مردم به چیزهای بی مفهومی پای بند هستیم که باعث عقب مانده گی مان شده است. بخاطریکه عدد سی و نه به یک نام بدی در بین مردم مسمی شده است. شاید در دیگر شهرها و کشور ها هم همچون نمبر هایی باشد که مردم از آن عدد به دیده ی بدی مینگرند. یک چیز جالب دیگر اینکه در یکی از مناطق شهر هرات دوکان های ساخته شده است و شماره بندی کرده اند. که در آن شماره سی و نه نوشته نشده بلکی به جای آن شماره چهل نوشته شده است. واقعا چیقدر ما خرافاتی هستیم. برای بزرگ نمودن روی عکس کلیک کنید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://photos-h.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs144.snc3/17173_107202092625180_100000061687692_195949_227461_n.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter" title="39" src="http://photos-h.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc3/hs144.snc3/17173_107202092625180_100000061687692_195949_227461_n.jpg" alt="" width="330" height="247" /></a></p>
<p style="text-align: right;">باز میگوییم چرا ما اینقدر عقب مانده هستیم؟ خوب دلیل اش خیلی موارد دیگر میباشد که این یک نوع از آن موارد است. که بی معنی و بی مفهوم است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=165</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تنها شده ام</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=153</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=153#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jan 2010 17:40:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=153</guid>
		<description><![CDATA[تنها شده ام. مادرم روز شنبه همین هفته به هندوستان رفت. دلم برایش خیلی تنگ شده است. دلم برای دست پخت خوش مزه اش تنگ شده است. امشب همرایش صحبت کردم و وقتیکه صدایش را شنیدم دلم آرام گرفت. بسیار مادر مهربانی دارم که فکر کنم در دنیا به مانند او کسی نباشد. امیدوار هستم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تنها شده ام. مادرم روز شنبه همین هفته به هندوستان رفت. دلم برایش خیلی تنگ شده است. دلم برای دست پخت خوش مزه اش تنگ شده است. امشب همرایش صحبت کردم و وقتیکه صدایش را شنیدم دلم آرام گرفت. بسیار مادر مهربانی دارم که فکر کنم در دنیا به مانند او کسی نباشد. امیدوار هستم که به سلامتی پس پیش ام برگردد. برادرم <a href="http://jamshid.com/" target="_blank">جمشید</a> هم امروز به ترکمنستان سفر کرد. او هم یک سفر تفریحی رفت، کار زیاد خسته اش کرده بود. حال دیگر من و پدرم تنها شدیم. از طرف روز بخاطر نان چاشت به خانه خواهرم میرویم. و از طرف شب هم به خانه برادر بزرگم بخاطر نان شب میرویم. بعد من و پدرم میاییم به خانه خود و دو نفری در خانه فعلا تنها زنده گی میکنیم. تا زمانیکه مادر مهربانم و برادر دوست داشتنی ام به خانه برگردند. همین لحظه ای که دارم این داستان را می نویسم، در حدود ۳۰ دقیقه پیش از نزدیک خانه ی مان یک نفر را اختطاف کرده اند. من و پدرم در خانه برادرم بودیم چون صدای تلویزیون بلند بود صدایی نشنیده بودیم. ولی زمانیکه به خانه خود آمدیم کاکایم زنگ زد و گفت که این صدا ها را نشنیدید؟ پدرم گفت نه. کاکایم گفت نیم ساعت پیش صدای کمک و فریاد به گوشمان میرسید که میگفت: کمک کنید، من را میخواهند ببرند. زمانیکه از خانه بیرون شدیم کسی نبود، همسایه ها هم بیرون شده بودند ولی کسی را ندیده بودند. مثل اینکه وقتی اینها بیرون شده بودند اختطاف گران آن شخص را برده بودند. چند روز شده بود که خبری از اختطاف نبود. کمی شهر آرام شده بود. ولی مثل اینکه این وضع حالا حالا ها دوام دارد. خداوند عاقبت مایان را ختم بخیر کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=153</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تصمیم هایی گرفته ام که میخواهم عملی شان کنم</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=133</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=133#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 09:00:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[در این روزها دارم در مورد وقت ضایع کردن های خود فکر میکنم. اینکه در مورد هیچ چیز معلومات ندارم حتی در مورد دین خود که ادعا مسلمانی میکنم. مدت های بسیاری را به بیهودگی گذرانده ام. وقتی کسانی را میبینم که از خاطر بی سوادی و بی معلوماتی با چی مشکلاتی روبرو میشوند افسرده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در این روزها دارم در مورد وقت ضایع کردن های خود فکر میکنم. اینکه در مورد هیچ چیز معلومات ندارم حتی در مورد دین خود که ادعا مسلمانی میکنم. مدت های بسیاری را به بیهودگی گذرانده ام. وقتی کسانی را میبینم که از خاطر بی سوادی و بی معلوماتی با چی مشکلاتی روبرو میشوند افسرده میشوم در حالی که خود من هم دارم به راه آنها ادامه میدهم. در طی همین چند روز زیاد فکر کردم در مورد اینکه چرا دارم بیخودی وقت خود را هدر میدهم. تصمیم های متعددی گرفته ام دوست دارم به مطالعه روی بی آورم و به معلومات خود بی افزایم. از این به بعد تصمیم گرفته ام بیشتر متوجه درس های خود باشم و به آینده خود بی اندیشم. اکثر اوقات همینطور تصمیم ها میگیرفتم ولی عملی نمیکردم. این دفعه قاطعانه تصمیم گرفتم که به همین راه روی بی آورم و ادامه بدهم و عملی هم میکنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=133</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا ما قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم؟</title>
		<link>http://ehsan.sultanzada.com/?p=120</link>
		<comments>http://ehsan.sultanzada.com/?p=120#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 16:00:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان سلطانزاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هايم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsan.sultanzada.com/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[اینکه چرا ما انسانها قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم ذهن ام رازیاد  مشغول کرده است. چرا وقتی که از دست شان میدهیم، آنوقت قدر شان را میدانیم؟ بعضی وقت ها که فکر میکنم میبینم من هیچ وقت نمی توانم زحمت هایی را که پدر و مادرم برای من کشیده اند و میکشند جبران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اینکه چرا ما انسانها قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم ذهن ام رازیاد  مشغول کرده است. چرا وقتی که از دست شان میدهیم، آنوقت قدر شان را میدانیم؟ بعضی وقت ها که فکر میکنم میبینم من هیچ وقت نمی توانم زحمت هایی را که پدر و مادرم برای من کشیده اند و میکشند جبران کنم. الان هم شکر خدا که پیش ام هستند قدر شان را به اندازه ی که باید بدانم، نمیدانم. هرچیز خواستم برایم فراهم کردند و نگذاشتند که کم بود هیچ  چیزی را احساس کنم. زمانی که خورد سال بوده ام  زیاد به حرفشان نمیکردم. همیشه امر میکردم. و هر کاری را که به من میگفتند که برایشان انجام بدهم، نمیدادم. ولی الان که کمی سر عقل آمده ام و میدانم که پدر و مادر چه نعمت بزرگی است که از طرف خداوند بزرگ برای مان عطا گردیده است. نهایت سعی خود را میکنم که کاری را که پدر و مادرم از من میخواهند،انجام بدهم و نمیگذارم که از من دلخور بشوند. ولی نمیدانم چرا بعضی وقت ها از خودم دلخورشان میکنم با اینکه نمیخواهم هیچ وقت از دست من دلخور بشوند. نمیدانم چرا؟ واقعا چرا من اینطور هستم؟ آیا همه انسان ها همینطور هستند؟ دلیل اینکه قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم چی است؟ چرا وقتی که از دست شان میدهیم آنوقت میفهمیم که کی را از دست دادیم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsan.sultanzada.com/?feed=rss2&amp;p=120</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
