آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۸

آیا حج کردن…

نوشته شده در قسمت : نوشته هايم توسط : احسان سلطانزاده

امسال در حدود ۳۰ هزار افغان به حج رفتند، که هر کدام شان مبلغ ۳ هزار دالر را تنها به دولت تحویل دادند بدون مصارف شخصی که حداقل هر نفر حدود ۲ هزار دالر مصرف دارد که من حداقل را گفتم. شما حساب کنید هر نفر ۳ هزار دالر به دولت میدهد، این عدد را ضرب ۳۰ هزار کنید که حاصل اش ۹۰ میلیون دالر آمریکایی میشود!!! در شرایط امروزی ما جوانانی داریم که پول ندارد ازدواج کند و اشخاص فقیر داریم که خرج نان روزانه خود را ندارند و کسائی هم هستند که خانه برای زنده گی کردن ندارند. به همین خاطر دست به کارهای خلاف میزنند. اگر همین ۹۰ میلیون دالر صرف همین جوان ها بشود، تمام جوان ها به خانه بخت میروند، فقر و بیچاره گی از بین میرود، اقتصاد کشور خوب میشود. ولی متاسفانه کسی نیست که به اینطور مسائل توجه کند. جالب اینجا است که اشخاصی هستند بخاطر خدا به حج نمیروند، بخاطر اینکه نام حاجی بالایشان گذاشته شود میروند. روزی شیخی به خانه ما آمد قصه می کرد گفت: زمان های قدیم که اشخاص توسط موتر به خانه خدا میرفتند، کاروانی در راه بودند که موترشان نمیدانم خراب شده بوده یا اینکه میخواستند تصادف کنند دقیق به یادم نیست، بعد یک شخصی روی به خدا کرد و گفت: خدا جان من هر چه آرزو داشتم برایش رسیده ام فقط یک آرزوی دیگر دارم که من به حج بروم و پس به خانه خود برگردم و در خانه من را بزنند و پاکت دعوت بیاورند و پشت پاکت نوشته باشد الحاج (نام همان شخص). واقعا جالب است بعضی ها بخاطر نام حاجی به حج میروند که برایشان مردم حاجی بگویند. به نظر من همین پول خود را به عوض اینکه به کشورهای چین و عربستان مصرف کنند، خانه یک جوان را آباد کنند ثواب اش خیلی بیشتر است.

آیا حج کردن برای مردم افغانستان در شرایط امروزی که دارد فرض است؟؟؟

عید قربان مبارک باد

نوشته شده در قسمت : نوشته هايم توسط : احسان سلطانزاده

سلام دوستان عزیز امیدوارم که خوب و سر حال باشید، عید قربان را برای شما و از طریق شما به فامیل محترم تان تبریک میگویم و امیدوارم که در تمام عرصه زنده گی خوش و صحت مند باشید، برایتان روز های نیک آرزو میکنم. و دوستانی که قربانی دارند، رسد گوشت من از یادشان نرود. موفق و پیروز باشید.

عاقبت شماره موبایل دادن به…

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

امروز بعد از ظهر ساعت ۴:۳۰ از خانه بیرون شدم. رفتم پیش نواسه خاله و نواسه مامای خود، که دیدم نواسه مامایم سر خود را ماشین کرده بود. حیران ماندم که یک دفعه ای این را چیکار شد که اینکار را کرد. از خودش پرسان کردم گفت: امروز بعد از اینکه از مکتب بیرون شدم همراه نواسه خاله ام رفته بودند که ساندویچ بخورند بعد یک دفعه ای چشمش به یک دختر می افتد که هم مقبول است و هم زیاد این ها را نگاه میکند بعد به نواسه خاله ام گفت که برویم به دنبال اش، هرچی برایش گفت که نمیخواهد گوش نکرد، گفت برویم، همانطور دنبالش رفتند بعد شماره اش را داخل یک کاغذ نوشته کرده بود و رفت که به دختره بدهد، ولی دختره شماره اش را نگرفت، بعد یک دفعه ای دید که یک موتور سکلیت ایستاد شد، وی پولیس بود. بعد دست اش را گرفت و گفت چی گفتی برای این دختر؟ گفت هیچی من از همینجا گذر میکردم چیزی نگفتم ، بعد پولیس از دختر پرسان کرد که این چیزی گفت برایت؟ دختر گفت نه فقط یک کاغذ میخواست برایم بدهد من هم نگرفتم. بعد پولیس موبایل نواسه مامایم را گرفت گفت حرکت کن که برویم به حوزه پولیس. نواسه مامایم به عذر و زاری به پیش این نفر پولیس افتاده بود بعد مثل اینکه پولیس برایش گفته بود موبایل ات را نمیدهم و تورا نمیبرم به حوزه. این هم گفت نخیر، برویم به حوزه، خلاصه رفتند به حوزه بعد این را به یک جای تاریک که دو نفر دیگه هم بودند بردند. بعد به یک سلمانی بردند و سراش را ماشین کردند. بعد نواسه خاله ام به پدروی زنگ زد و آمدند آن را خلاص کردند. خیلی دلم برایش سوخت، دیگر اون باشد تا از این غلط ها نکند.

امتحانات شروع شد…

نوشته شده در قسمت : نوشته هايم توسط : احسان سلطانزاده

بعد از ۳ هفته رخصتی بخاطر مرض آنفلانزای خوکی، امتحانات سالانه مکاتب به اول برج قوس شروع میگردد. روز پنج شنبه گذشته رفتم مکتب بعد همه شاگردان به سر صف ایستاد شدیم بعد از قرائت قران کریم و سرود ملی کشور ما، معاون مکتب شروع کرد به سخنرانی کردن و در مورد چگونه برگزار کردن امتحانات صحبت کرد بعد همه رفتیم به صنف ها و من هم رفتم به اداره و تقسیم اوقات را گرفتم بعد آمدم به صنف و به بچه ها اعلان کردم و بعد چند تن از اساتید آمدند به صنف و در مورد مضمون های خود گفتن که چی چیز ها می آید و چی چیز ها نمی آید به امتحان. بعد ساعت ۱۱ رخصت شدیم آمدم به خانه. فردا که روز یک شنبه است اینگلیسی و سپورت داریم، تا حال هم هیچی اینگلیسی نخواندم امشب تصمیم دارم که بخوانم.

مجلس نخ و سوزن…

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

امروز ساعت ۲ بعد از ظهر به مجلس نخ و سوزن دوست خود احمد جان صفارزاده، همراه پدر و برادر خود خبر بودم، بعد از اینکه نان چاشت را خوردم، رفتم یک دوش گرفتم و بعد لباس های خود را به تن کردم، بعد پسر خاله ام آمد با موتر در خانه ما و همرایشان حرکت کردیم اول رفتیم در خانه داماد بعد که همه خویش آوند های داماد آمدند رفتیم به جائیکه مجلس برگذار میشد، بعد ما رفتیم به یک گوشه و کنار نشستیم، روی سفره میوه و شیرینی بود، بعد بسم الله کردیم از شیرینی ها شروع کردیم، ما به این فکر بودیم که مجلس به صرف شیرینی است، گوشت کبابی این ها نیست، خود را همراه شیرینی ها و میوه ها سیر کردیم، بعد برای هر نفر یک گیلاس شیر آوردن، آنها را هم نوشیدیم، بعد دیگه دیدیم آمدن روی سفره ها را جمع کردن ولی خود سفره ها را جمع نکردن، گفتیم شاید حالا بیایند و سفره ها را هم جمع کنند که دیدیم قاب های گوشت را بیاوردند، همه مارا حیجان زده کردند، اگر ما خبر میداشتیم که گوشت هم میاورند خود را از شیرینی و میوه سیر نمیکردیم، خلاصه یک چند لقمه ی هم از گوشت ها خوردیم و نفر یک آب معدنی خورد هم بیاوردند و بعد شروع کردم به خلال کردن دندان های خود بخاطریکه گوشت ها به لایه دندان هایم رفته بود، بعد چند دقیقه نشسته بودیم که دیدیم مینو ها را آوردن و به هر نفر یک دانه مینو دادند، و بعد آخوند صاحب ختم مجلس را خواند و چند دعای هم کرد و مجلس خلاص شد و بعد مردم بیرون شدند، ما صبر کردیم که همه بیرون شوند و بعد خونچه ها را به داخل موتر ها ببریم، چشم من به یک ساک افتاد همان را گرفتم و پائین آمدم، بعد به داخل موتر بچه خاله خود نشستم و حرکت کردیم آمدیم طرف کار و بار خود.

مهمانی بود گذشت

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

دیشب که شب جمعه بود مهمان پسر خاله خود بودم، ساعت ۷ شب بود که رفتم، تقریبا به تعداد ۳۰ نفر مهمان داشت، بعد چای خوردیم و بزرگ ها شروع کردن به پر بازی من هم تماشا میکردم، تا اینکه ساعت ۹ شب شد که دیگ را میخواستند جا کنند، بعد برخواستم و دست کمک شدم ، بعد از آخر که همه نشستند به سر سفره نان خوری ، من و دو نواسه خاله ام همراه هم نشستیم به یک قوری نان خوری، بسم الله کردیم و شروع کردیم به خوردن، حریف بازی بود هیچ کدام از ما سه نفر از یکدیگر کم نمی آوردیم، در حال خوردن بودیم که یکی از نواسه های خاله ام که احمد نام داشت گفت کجا است نوشابه، برایش گفتم بگذار که اول نان بخوریم وقتیکه سیر شدیم باز نوشابه هم می آوریم و می نوشیم، خرابی اینجا است که اگر من خیلی گرسنه باشم و یک گیلاس نوشابه بنوشم دیگه نان خورده نمیتوانم، بخاطر همین است که از اخر نوشابه مینوشم، خلاصه بگم یک قاب را بخوردیم سیر نشدیم، سر ریز آوردن و نصف قاب سرریز را خالی کردیم به داخل قاب خود، من که چند لقمه دیگری هم بخوردم دیگه نتوانستم که بخورم، بعد یک گیلاس نوشابه نوشیدم، یک لحظه متوجه لقمه زدن های نواسه خاله خود امید شدم، ماشا الله لقمه میزد به اندازه سه قاشوق که من میخوردم، تا به آخر هرچی گوشت و برنج بود بخورد، آخر احمد گفت هرچی میخواهم کم نیارم نمیشود، جای یک کامره عکس برداری خالی بود که از لقمه های امید عکس میگرفتم و به این مکان میگذاشتم تا شما ها هم می دیدید، خلاصه نان را خوردیم و بعد سفره را جمع کردن، بعد من و احمد برای چند دقیقه رفتیم بیرون از خانه و بعد برگشتیم، بعدا میوه آوردن، من سه دانه مالته به همراه دو قاش انار برداشتم و خوردم، بعد از خوردن میوه ها، همانطور نشسته بودیم تا ساعت ۱۲ شب بود فکر کنم بعد من را خواب گرفت، همراه پسر پسر خاله خود رفتم پائین که بخوابیم، بعد دیگه صبح شد و من هم برگشتم به خانه.

در یک لحظه سه سال زحمت به باد فنا رفت

نوشته شده در قسمت : خاطره هایم توسط : احسان سلطانزاده

در یک لحظه زحمت سه ساله من به خاک یکسان شد، تمام فایل های هارد دیسک من خراب شد، هیچ راهی پیدا نمیشود که پس بر گردانم،

کامپیوتر من مشکل تخنیکی پیدا کرده بود نمیفهمیدم که مشکل از چی است، کامپیوتر را پیش رامین جان صمدی بردم بعد از چند روز که وقت کرد چک کرد، گفت هر کار میکنم ویندوز عوض نمیشود، برایم گفت سکتور های اول هارد تو خراب شده، باید فایل های خود را به داخل هارد دیسک دیگری انتقال بدی تا این هارد تورا پارتیشن کنم، من پیش خود گفتم مشکل جدی نیست بعد برایش گفتم رامین جان زحمتش را خودت بکش، تا اینکه دیروز رفتم به دفترش، دیدم همراه هارد من دست و پنجه نرم میکند، برایم گفت هارد را به چند سیستم وصل کردم ولی یک لحظه میشناسد و پس ارتباط اش قطع میشود، همان جا بودم پیش رامین جان ، چند بار هارد را وصل کرد درایو ها را میشناخت، ولی یک و دو درایو فایل هایش را نشان نمیداد، درایو دیگری که نشان میداد فایل هایش را، باز نمیتوانستیم که فایل ها را کپی کنیم، به من گفت احسان جان دیگه هیچ راهی ندارد، باید خدا حافظی کنی با این فایل های خود، یک لحظه برایم خیلی احساس بد رخ داد نمیتوانستم باور کنم که باید از هاردی که سه سال زحمت کشیدم هرچی فایل شخصی و فایل های دیگرم در آن بود باید خدا حافظی کنم، واقعا سخت است به یک لحظه زحمت سه ساله آدم از بین برود، نمیدانم چیکار باید بکنم ولی مجبورم دوباره از اول شروع کنم.

اولین سلام گرم من را پذیرا باشید

نوشته شده در قسمت : نوشته هايم توسط : احسان سلطانزاده

سلام علیکم و رحمت الله و برکاته،

به وبلاگ شخصی من خوش آمدید، من احسان سلطانزاده هستم از ولایت هرات، این مکان را هم بخاطر این ساخته ام تا خاطراتم و چیز های که در ذهنم خطور میکند را در اینجا بنویسم و از دلم بیرون کنم و با دوستانم در میان بگذارم،

خوب باشه که بیشتر در مورد خود برایتان بگم، اولین باری که به طرف اینترنت روی آوردم، همراه نواسه ماما خود ( جاوید تابش ) به کافی نت که در اینجا بود به نام مایکروسافت رفتم، و جالب اینجا بود که به صد ترس و حول رفتم چون بار اول من بود میترسیدم، پیش خود میگفتم حالا بروم به کافی نت از پیشم چیزی خراب بشه من را نزنن، خلاصه رفتیم و بعد پشت یک کامپیوتر نشستیم و جاوید شروع کرد به انجام دادن کار های خود هرچی برایش میگفتم به من یاد بده میگفت یک دقیقه صبر کن جواب اینرا بدم خلاصه من را بازی میداد و پول اینترنت را هم من حساب کردم، آن روز که هیچی یاد نگرفتم و بیرون شدیم بعد روز دیگر خودم تنها بودم گفتم باشه بروم به کافی نت خودم کار میکنم یاد میگیرم، تا نزدیک کافی نت برفتم ولی یک دفعه در من ترس ایجاد شد و نتوانستم که به کافی نت بروم پس برگشتم به خانه رفتم، خلاصه بگم بعد از چند باری که همراه جاوید به کافی نت رفتم جرات پیدا کردم و تنهایی هم میرفتم و در آن زمان تنها چت کردن را یاد گرفتم از پسر مامایم، و من میترسیدم که به برادر خود بگم که من میخواهم اینترنت را یاد بگیرم، پیش خود گفتم اگر برایش بگم شاید من را داو بزنه، یک شب که کارت اینترنت خریدم خواستم از خانه به اینترنت وصل بشم ولی هر کار کردم نتوانستم که کامپیوتر را به اینترنت وصل کنم بعد با صد ترس و حول به برادرم گفتم میخواهم کامپیوتر را به اینترنت وصل کنم، من گفتم شاید حالا برایم بگوید نمیخواهد یا بگوید لازم نکرده و من را از اینترنت محروم کند، ولی خوشبختانه دیدم خیلی هم خوشحال شد از اینکه من به اینترنت میخواهم روی بیارم ، و بعد اینترنت را برایم وصل کرد برایم یک آی دی درست کرد و از آنوقت علاقه من به اینترنت زیاد شد، بعد برادرم که جمشید نام دارد من را با وبلاگ آشنا کرد، بار اولی که وبلاگ درست کردم در سرویس بلاگفا بود، ولی در مورد وبلاگ نویسی هیچی نمیفهمیدم، یک وبلاگ به نام دانلود کن در اوایل سال ۱۳۸۴ درست کردم و هرچی که دم دستم میامد در آن می انداختم، تا بعد ها بیشتر آشنا شدم با وبلاگ نویسی…

خلاصه دیگه سر شما را به درد نیارم خیلی پر حرفی کردم

انشاالله خداوند بزرگ برایم توانایی بدهد تا در این مکان خاطراتم را بنویسم و همراه شما دوستان باشم.

پس تا بعد خدا یارو نگهدار تان.