نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
اینکه چرا ما انسانها قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم ذهن ام رازیاد مشغول کرده است. چرا وقتی که از دست شان میدهیم، آنوقت قدر شان را میدانیم؟ بعضی وقت ها که فکر میکنم میبینم من هیچ وقت نمی توانم زحمت هایی را که پدر و مادرم برای من کشیده اند و میکشند جبران کنم. الان هم شکر خدا که پیش ام هستند قدر شان را به اندازه ی که باید بدانم، نمیدانم. هرچیز خواستم برایم فراهم کردند و نگذاشتند که کم بود هیچ چیزی را احساس کنم. زمانی که خورد سال بوده ام زیاد به حرفشان نمیکردم. همیشه امر میکردم. و هر کاری را که به من میگفتند که برایشان انجام بدهم، نمیدادم. ولی الان که کمی سر عقل آمده ام و میدانم که پدر و مادر چه نعمت بزرگی است که از طرف خداوند بزرگ برای مان عطا گردیده است. نهایت سعی خود را میکنم که کاری را که پدر و مادرم از من میخواهند،انجام بدهم و نمیگذارم که از من دلخور بشوند. ولی نمیدانم چرا بعضی وقت ها از خودم دلخورشان میکنم با اینکه نمیخواهم هیچ وقت از دست من دلخور بشوند. نمیدانم چرا؟ واقعا چرا من اینطور هستم؟ آیا همه انسان ها همینطور هستند؟ دلیل اینکه قدر پدر و مادر خود را نمیدانیم چی است؟ چرا وقتی که از دست شان میدهیم آنوقت میفهمیم که کی را از دست دادیم؟
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
مدتی بود که از یک نوع مریضی رنج میبورد و بسیار ضعیف شده بود. سن و سال اش هم زیاد بود و امروز که به خانه پشت کامپیوتر خود نشسته بودم، مادر ام آمد خانه و گفت که شوهر خاله ات فوت کرد. برایم یک احساس خیلی بد رخ داد و ناراحت شدم و زود لباس هایم را پوشیدم و به خانه خاله خود رفتم. خداوند روحش را شاد گرداند و بهشت را نصیب اش گردانند. و دوستانی که میخواهند خود را در غم این خانواده شریک بدانند یک دست فاتحه به خاطر آن خدا بیامرز بخوانند. و از خداوند بزرگوار برای خانواده اش صبر جمیل آرزومندم. دوستانی که در ولایت هرات هستند به اطلاع شان رسانده میشود که فاتحه مردانه در روز های سه شنبه و چهار شنبه به تاریخ ۱ و ۲ جدی. مکان چهاراهی زمان جان، مسجد عباس زاده برگذار میشود.
نوشته شده در قسمت :
خاطره هایم توسط :
احسان سلطانزاده
دیشب جای شما دوستان خالی به خانه همایون جان میهمان بودیم، ایشان یکی از مستأجرهای خانه حاجی کاکا سلام هستند. چند وقت پیش حاجی کاکا سلام تمام بچه های محل را به میهمانی خبر کرده بودند، در همان میهمانی گپ از این بود که میهمانی بعدی را کی بدهد؟ همه میگفتند همایون جان باید بدهند، خلاصه بعد چند هفته در روزهای عید قربان همه بچه ها جمع شدیم برای عیدی به خانه اش رفتیم، بعد یکی از دوستان گپ میهمانی را بالا آورد و ما هم گفتیم این هفته بخیر میهمان همایون جان هستیم، دیگه بیچاره قبول کرد گفت همین شب جمعه که دیشب بود میهمان من هستید. به حاجی کاکا سلام گفتیم میهمانی را قبول کرد باور نمی کردند، برایمان گفتند که هر وقت به سر قوری برنج خانه اش نشستید آن وقت باور میکنم. خلاصه دیروز که پنج شنبه بود تا عصر هی میگفتیم حالا امشب میهمانی است یا نه؟ من گفتم البد به خانه خسور خود رفته است؟ از حاجی صاحب پرسان کرده ام که همایون کجا است؟ گفتند والله من که از صبح موتر اش و خوداش را ندیده ام؟ گفتیم البد فرار کرده است. ساعت ۶ شام شد که دیدیم موتر اش در خانه پارک کرده است. آن وقت دل جم شدیم. بعد ساعت ۷ شب من به همراه دو نواسه مامایم، نواسه خاله ام و دو دوست ام به خانه اش رفتیم. چای آوردند، نوشیدیم. بعد دیگه نان را آوردند و هر سه نفر یک مجمه نشستیم، خورشت هایشان متشکیل از: برنج، سبزی، قیمه، له ونگ، گوشت، نوشابه و آب معدنی بود. نان را جای شما دوستان خالی خوردیم، بعد موسیقی را روشن کردند و هر کدام به نوبه خود رقص کردند. بعدا دیگه میوه ها را آوردند خوردیم. و بعد همه برخواستیم و تشکری کردیم از همایون جان و به خانه های خود رفتیم.