نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
هوا بسیار سرد شده است. چند روزهوا تابستانی شده بود.امسال عجیب زمستانی است. این سردی هم که در این دو روز شده است از طرف ایران می آید چون در آنجا برف کرده است. خدا نکند که برف ببارد. غم خود را ندارم من هر طور شود میتوانم خود را گرم کنم ولی نگران کسانی هستم که توان خرید لوازم گرمی را ندارند.
در انتظار دیدار مادر مهربان خود هستم. دلم برایش خیلی تنگ شده است. خانه بدون مادر اصلا مزه ی ندارد. امروز بخیر از کابل طبق گفته ی شرکت پامیر ساعت ۱۲ به طرف هرات پرواز میکنند. بی اندازه خوشحال هستم که دوباره میتوانم صورت زیبای مادرم را بوس کنم و در آغوش خود بگیرم. در این روزهای که مادرم از من دور بود خیلی دلم گرفته بود شب ها که به خانه میرفتم زیاد سرحال نبودم.
عمر ها چی قدر زود گذر است. چهل روز از وفات شوهر خاله ام گذشت. و امروز هم برای آن خدا بیامورز چهلم گرفتند.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
هوا ابری است. باران در حال باریدن است. دلم گرفته است. زمین ها در حال تر شدن است. خوشحالی ها از یک طرف و ناراحتی ها از طرفی دیگر می آید. خوشحالی ام از این جهت است که دوباره از نعمت بزرگ خداوندی که باران است مستفید شده ایم. و ناراحتی ام از آن جهت است، کسانی که در خانه های گیلی زیست میکنند در حال بدبخت شدن هستند. از در و دیوال خانه ی شان آب میچکد و بعضی خانه ها هم به اثر همین باران از بین میرود. عجیب دنیایی داریم ما انسان ها. چیز جالب دیگر اینکه دیشب برنامه ستاره افغان را تماشا میکردم همه ی آهنگ هایشان بارانی بود. امید نظامی همراه ستاره های افغان و تماشا چی های که در برنامه حاضر بودند دعا کردند که باران ببارد و همینطور هم شد.
نوشته شده در قسمت :
خاطره هایم توسط :
احسان سلطانزاده
یک کم چهل مساوی به عدد سی و نه میشود. از این عدد کسی در هرات استفاده نمیکند. دقیق نمیدانم به چی نام یاد میشود. ولی این را میدانم که به یک نام بد مسمی شده است. امروز بعد از ظهر از خانه همراه دوستان خود بیرون شده بودم. موبایلم خراب شده بود. رفتم به دوکان پرزه فروشی موبایل یکی از دوستان که موبایلم را ترمیم کند. ایستاده بودیم که یک مشتری داخل دوکان شد. موبایل اش خراب شده بود. نمیدانم چی مشکل داشت. به دوکاندار گفت این موبایلم مشکل یک کم چهل دارد دقیق حرف اش را نفهمیدم. ولی من را به این حرف اش خنده گرفت به من گفت چی شده است بچه خاله؟ برایش گفتم هیچی. واقعا ما مردم به چیزهای بی مفهومی پای بند هستیم که باعث عقب مانده گی مان شده است. بخاطریکه عدد سی و نه به یک نام بدی در بین مردم مسمی شده است. شاید در دیگر شهرها و کشور ها هم همچون نمبر هایی باشد که مردم از آن عدد به دیده ی بدی مینگرند. یک چیز جالب دیگر اینکه در یکی از مناطق شهر هرات دوکان های ساخته شده است و شماره بندی کرده اند. که در آن شماره سی و نه نوشته نشده بلکی به جای آن شماره چهل نوشته شده است. واقعا چیقدر ما خرافاتی هستیم. برای بزرگ نمودن روی عکس کلیک کنید.

باز میگوییم چرا ما اینقدر عقب مانده هستیم؟ خوب دلیل اش خیلی موارد دیگر میباشد که این یک نوع از آن موارد است. که بی معنی و بی مفهوم است.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
تنها شده ام. مادرم روز شنبه همین هفته به هندوستان رفت. دلم برایش خیلی تنگ شده است. دلم برای دست پخت خوش مزه اش تنگ شده است. امشب همرایش صحبت کردم و وقتیکه صدایش را شنیدم دلم آرام گرفت. بسیار مادر مهربانی دارم که فکر کنم در دنیا به مانند او کسی نباشد. امیدوار هستم که به سلامتی پس پیش ام برگردد. برادرم جمشید هم امروز به ترکمنستان سفر کرد. او هم یک سفر تفریحی رفت، کار زیاد خسته اش کرده بود. حال دیگر من و پدرم تنها شدیم. از طرف روز بخاطر نان چاشت به خانه خواهرم میرویم. و از طرف شب هم به خانه برادر بزرگم بخاطر نان شب میرویم. بعد من و پدرم میاییم به خانه خود و دو نفری در خانه فعلا تنها زنده گی میکنیم. تا زمانیکه مادر مهربانم و برادر دوست داشتنی ام به خانه برگردند. همین لحظه ای که دارم این داستان را می نویسم، در حدود ۳۰ دقیقه پیش از نزدیک خانه ی مان یک نفر را اختطاف کرده اند. من و پدرم در خانه برادرم بودیم چون صدای تلویزیون بلند بود صدایی نشنیده بودیم. ولی زمانیکه به خانه خود آمدیم کاکایم زنگ زد و گفت که این صدا ها را نشنیدید؟ پدرم گفت نه. کاکایم گفت نیم ساعت پیش صدای کمک و فریاد به گوشمان میرسید که میگفت: کمک کنید، من را میخواهند ببرند. زمانیکه از خانه بیرون شدیم کسی نبود، همسایه ها هم بیرون شده بودند ولی کسی را ندیده بودند. مثل اینکه وقتی اینها بیرون شده بودند اختطاف گران آن شخص را برده بودند. چند روز شده بود که خبری از اختطاف نبود. کمی شهر آرام شده بود. ولی مثل اینکه این وضع حالا حالا ها دوام دارد. خداوند عاقبت مایان را ختم بخیر کند.
نوشته شده در قسمت :
نوشته هايم توسط :
احسان سلطانزاده
در این روزها دارم در مورد وقت ضایع کردن های خود فکر میکنم. اینکه در مورد هیچ چیز معلومات ندارم حتی در مورد دین خود که ادعا مسلمانی میکنم. مدت های بسیاری را به بیهودگی گذرانده ام. وقتی کسانی را میبینم که از خاطر بی سوادی و بی معلوماتی با چی مشکلاتی روبرو میشوند افسرده میشوم در حالی که خود من هم دارم به راه آنها ادامه میدهم. در طی همین چند روز زیاد فکر کردم در مورد اینکه چرا دارم بیخودی وقت خود را هدر میدهم. تصمیم های متعددی گرفته ام دوست دارم به مطالعه روی بی آورم و به معلومات خود بی افزایم. از این به بعد تصمیم گرفته ام بیشتر متوجه درس های خود باشم و به آینده خود بی اندیشم. اکثر اوقات همینطور تصمیم ها میگیرفتم ولی عملی نمیکردم. این دفعه قاطعانه تصمیم گرفتم که به همین راه روی بی آورم و ادامه بدهم و عملی هم میکنم.